بیمارستان پارس همیشه گورستان آرزوهام باقی خواهد موند...
خوب و بد یه امر نسبیه...
میخوام بگم باید گریه رو تمرین کنم..یادم رفته...
باید ذوق رو تمرین کنم..
خیلی وقته نتونستم احساسات رو طوری تجربه کنم که طریق تعریف شده اشه.
باید تلاش کنم گریه کنم شاید تونستم باز غذا بخورم...تا بتونم بخندم و فکر های دردناک چمباتمه نزنه رو همه ی نرون های عصبی ام

یکی یه بار بهم گفت وقتی همه اش حالت بده، بهش غادت میکنی..به حال بدن عادت نکن..

اما چه فایده؟!وقتی همیشه حالت بد باشه،راحت تر باهاش کنار میای..دیگه چیز غیر مترقبه ای نیست تو مدام داری باهاش زندگی میکنی...لازم نیست کار بیشتری بکنی همیشه هست دیگه..نه مثل من ...الان که یادم رفته با حالم چی کار میکردم..یادم رفته چه طور گریه میکردم،چه طور خالی میکردم خودمو...بعد میشه الان من ...میشه من که  فقط دیگه بلدم بالا بیارم..فقط معده ام میتونه درد بگیره و التماس کنه که گریه کن...تلاش کن گریه کنی...

پاک کن

من از آزمایش خونم فقط یه چیز میخوام ولی نشده چیزی بخوام و دقیقا همون بشه...
فردا صبح میخوام برم بالا سرش...بگم :... .میدونم هیچی نمی گم...بهش نگاه میکنم و میترکم...می پاشم روی قبرش...اونجا تنها جاییه که کسی ازت نمی پرسه چیه چته؟!اونجا همه یه عزیزی از دست داده..چه فرقی میکنه کی زیر اون خاک خوابیده..کافیه فکر کنی تو محق عزاداری هستی...بعد تسبیح قرمزم رو فشار میدم میگم نگاه کن حالمو...ببین ..منو ببین..خیلی وقتا لازم نیست تلاش کنی چون همه چیز آرامش داره..نه من نمیتونم بگذرم من بگذرم روانی میشم...من از اینجا نمیرم...

بعضی شبا نمیخوام فردا بیدار شم..مثل امشب..همه میگن چیزی نشده ولی خودتو بذار جای من..کسی که حتی نتونست یه نفر رو توی زندگیش نجات بده..خودتو نگاه کن..بعضی ها مثل من می ترکن...چون ضعیف شدن چون کسی رو نتونستن نجات بدن حتی خودشونو..منم مستحق نابودی ام.فردا صبح میرم بیمارستان پارس تنها میشینم رو نیمکتش و همه چیز رو تموم میکنم چون لیاقتش رو ندارم.اونقدر فشار آوردم که پاره شد.چون لیاقت ندارم.چون منو جلوی گربه بندازن،نمیاد سمتم .چون نتونستم چیزی که دوست دارم رو نگه دارم.

هنوز یادم نمیره چه جوری از زرتشت تا خردمند دویدم تا یه نظر سر پا ببینمش که یادم نره راه رفتنش رو...

آه..وار..ه

برای کسی که مرده،تئاتر آخرین امیده.

چراغا خاموش میشن و من صدای "رضا ابراهیمی " تو گوشم پخش میشد.
فقط سی ثانیه وقت خواست تا هر چیزی که از شلوار جین آبی بود رو یه جوری با خاک یکسان کنه که انگار از اول وجود نداشته.
به نظر من ما نباید اجازه بدیم،فرصت بدیم کسانی که دوستشون داریم یا قبولشون داریم،خوشونو از چشممون بندازن...اما قضیه ی من فرق داشت شاید هم فرق نداشت..من تخم گذاشتم یه تخم واقعی..شاید واسه من زود بوده اما زودِ چی؟
متنی برای کسانی که "مثل شلوار جین آبی" رو ندیدن،شاید اثر بذاره یا کسانی که "خورد تو سر پری " های احسان گودرزی رو نشنیدن..کاش میتونستم همه ی واج ها رو در همون لحظه تبدیل به صدای احسان گودرزی کنم.شاید کمی از رنجی که کشیدم کم میشد.
من فرق داشتم..من همه ی لحظه های زندگیم رو با مثل شلوار جین گریه کردم...من باید می رفتم..این وظیفه ام بود..ولی من خودمو گم کردم..حتی بازی ام رو گم کردم و فکر کردم نکنه منم دارم اشتباه میکنم و هنوز نمیدونم.
الان ولی میدونم احسان گودرزیِ مثل شلوار جین رو باید بذاریم تو یه محفظه ی شیشه ای همون رو با خودمون همه جا ببریم.کاش تموم نشه..کاش چراغا هیچ وقت روشن نمی شدن...کاش بلند میگفتی برپا...

Nee-moh

ما فقط سه نفر بودیم و نباید از این سه نفر چیزی کم میشد.

ولی قصه چیز دیگه هست..زیاد هم هست..

نامه آخر

قرار نبود این طور بشه فردا هیچکس اینجا نخواهد بود.

واقعا کار سختی نیست 

هر جنازه یه قصه داره ولی هر کی یه قصه نداره الزاما

من این قصه ها رو از خودم دراوردم من آدمایی که قصه دارن رو بیشتر دوس ت دارم

درکه همه  بسته بشه همه چیز همه چیز ازبین میره مثل اسمم خودم

..........................................................................!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نامه آخر

قرار نبود این طور بشه فردا هیچکس اینجا نخواهد بود.

واقعا کار سختی نیست 

هر جنازه یه قصه داره ولی هر کی یه قصه نداره الزاما

من این قصه ها رو از خودم دراوردم من آدمایی که قصه دارن رو بیشتر دوس ت دارم

درکه همه  بسته بشه همه چیز همه چیز ازبین میره مثل اسمم خودم

..........................................................................!