آه..وار..ه
چراغا خاموش میشن و من صدای "رضا ابراهیمی " تو گوشم پخش میشد.
فقط سی ثانیه وقت خواست تا هر چیزی که از شلوار جین آبی بود رو یه جوری با خاک یکسان کنه که انگار از اول وجود نداشته.
به نظر من ما نباید اجازه بدیم،فرصت بدیم کسانی که دوستشون داریم یا قبولشون داریم،خوشونو از چشممون بندازن...اما قضیه ی من فرق داشت شاید هم فرق نداشت..من تخم گذاشتم یه تخم واقعی..شاید واسه من زود بوده اما زودِ چی؟
متنی برای کسانی که "مثل شلوار جین آبی" رو ندیدن،شاید اثر بذاره یا کسانی که "خورد تو سر پری " های احسان گودرزی رو نشنیدن..کاش میتونستم همه ی واج ها رو در همون لحظه تبدیل به صدای احسان گودرزی کنم.شاید کمی از رنجی که کشیدم کم میشد.
من فرق داشتم..من همه ی لحظه های زندگیم رو با مثل شلوار جین گریه کردم...من باید می رفتم..این وظیفه ام بود..ولی من خودمو گم کردم..حتی بازی ام رو گم کردم و فکر کردم نکنه منم دارم اشتباه میکنم و هنوز نمیدونم.
الان ولی میدونم احسان گودرزیِ مثل شلوار جین رو باید بذاریم تو یه محفظه ی شیشه ای همون رو با خودمون همه جا ببریم.کاش تموم نشه..کاش چراغا هیچ وقت روشن نمی شدن...کاش بلند میگفتی برپا...