در دوره ای از زندگانیمون به سر میبریم که دوست بداری هامون از دستمون میرن...آرمان هامون نابود میشن...خواننده های نوجوونیمون میمیرند...حتی گروه های تازه تاسیسی که دل بهشون بستیم از هم میپاشن...
در چنین دورانی سخت میشه احساسات قبلی رو یه جایی نگهش داشت...تازه اگه به بازمانده هاش نگاه کنی و یادت نیاد چرا نگهشون داشتی.

در دوره ای زندگی میکنیم که هر لحظه ممکنه دگرگون بشه و همه چیز رو از دست بدی یا به دست بیاری..تو چنین شرایطی سخت میشه فکر کنی چی شد به اینجا رسیدی...حتی اگه راجع به شش ماه پیش فکر کنی...حتی اگه آتنا باشی و اتفاقات چهار سال پیش رو با ساعت یادت مونده باشه...

همه ی اینها خواست یک چیز را بگوید:
یه شیب بی رحم پاهای خسته
یه راه پر سنگلاخ
.