تئاتر کامنت
حتی منم شبیه قبل نیستم.هر روز زودتر از روز قبل عصبانی میشم.میتونم هزار تا چیز رو بشمارم که ازشون متنفرم و به سختی یه راهی پیدا میکنم که صدام رو خفه کنم.چون یه سری چیز ها رو نمیشه بخشید چه برسه به اینکه فراموش کرد.هیچ وقت فکر نمیکردم اون پرانتز باز بخواد ازم دور شه اما شد.یا بخواد پشتمو خالی کنه ولی کرد.
وقتی میبینم سر این اجرا بهم نیاز دارن احساس قدرتمندی میکنم چیزی رو که هیچوقت اونا بهم ندادن.هنوز چشماشون رو منه که کی سرمو میذارم زمین و از درد فریاد میکشم و من این همه راه رو تا بهشت زهرا میرم تا اعتراف نکنم که اون هرزه داره چی کار میکنه.من ازشون متنفرمواز اون مونولوگی که قبل هر تجرا تکرار میکنم که متمرکز بشم متنفرم.من از هر کاری که کردم متنفرم.چون انگار تیشه به ریشه ی خودم ردم و این سخت ترین کار دنیاست.من از تظاهر کردن هاشون متنفرم.تنفر از اونها سخت ترین کار دنیاست.آدم سخته جگرگوشه هاشو ول کنه.اما انصاف نیست.واقعا انصاف نیست.عکس دست جمعیشون آزارم میده وقتی میگن دوست داریم و همه چیز رو بی اعتبار میکنن.