دیوار چهارم
قبل از اجراها شروع میکنم به نگاه کردن فیلم دیوار چهارم
امروز تو اون دنیای خیالی که همیشه توش زندگی میکنم داشتم برای مساوات حرف میزدم وقتی به خیط خون رسیدم گفتم سهم من از اون یک سال و نیم یه با تشکر از بود که اونم کسی تو صورتم نگفت.هنوز از یاد آوریش میریزم پایین.من نمیفهمم بقیه ممکنه از چی ناراحت باشن؟اونا لااقل یه اجرا رفتن اما من چی؟قبلا هم گفتم وقتی "پس من چی؟" رو میتونم بگم به میزان خودخواهیم اضافه شده.من همیشه یه جایی آدمایی که دوستشون دارم رو نگه میدارم که وقتی رفتن،بکشمون بیرون..بغلشون کنم..باهاشون حرف بزنم..دعواشون کنم..چند وقته دیگه میتونم.منم الان زخم شدم.داره خون میاد.احساس بی مصرفی میکنم.از اینکه یه سری آدم منتظرن که که من دوباره خم بشم باعث میشه به هیچکس نگم.من نمیتونم بگم چه م شده.سرم که داد کشید احساس تنهایی کردم.نباید داد میزد.نباید میگفتم.تو یه فاجعه عوامل زیادی برای تبدیل یک اتفاق بد به یک چیز لاینحل داره.من دارم وانمود میکنم که چیزی نیست در صورتی که هست.در صورتی که دو هقته است ...من چی دارم میگم؟هر چی میگم باز زذ بی خوده این کلمه ها نمیتونن منو توضیح بدن.