نگاه نمیکنم به هیچ چیز...جوهر ها محو میشن و خون روی زخم خا خشک میشه...ولی هیچ وقت قرار نیست از بین بره...همه چیز سید سفید سفید میشه...تو سفید میشی و من یه جایی قایمت میکنم...مثل همون فیلمه...زمان همه چیز رو عوض کرده و اون گندم زاری که ترکش کردی،حالا یه دشت خالی و سرده...اون همه روز ها و شادی...اون همه رو ها و شادی...اون رنگا...میدونم تی نمدونی چه جوری باید این متن خونده بشه از بس نبودیم...یادمون رفته...
خواب میبینم خواب میبینم باز من رو جا گذاشتین و رفتین ... و من حتی بلد نیستم چه جوری باید از این جا فرار کنم ...بعد فکر میکنم بدون شما جایی رو بلد نیستم...بدون شما جایی آشنا نیست...

حالا بذار از تو بنویسم ...نه...بذار تو دلم بمونی تا ابد ...تو رو به کسی نشون نمیدم تا همیشه مال خودم بمونی