لاک پشت ها سیب رو ول نمیکنن برن
گفت عوض نمیکنم و من به خیابان رفتم..تمام کوله بارم را با دقت جمع کردم که نکند چیزی طلب کند و نداشته باشم..من به دنلابش رفتم..هرجا رفت رفتم تا نکند ناگاه به نبود من عادت کند..یک صبح از خواب که بلند شدم سرم را از لاکم بیرون آوردم و دیدم نیست..او و لاکش با هم رفته بودند..و من دویدن نمیدانستم..هر چه قدر سریع تر میرفتم باز او لااقل 3ساعت جلو تر از من بود در صورتی که در بهترین حالت،در جهت او میرفتم..مسیر زندگی ما از هم جدا شد و هیچکدام از وسایلم را هم ندید..او حتی به کوله بارم نگاه هم نکرد که همه را برایش جمع کرده بودم..او بدون اینکه به من بگوید عوض کرد..دنیا را..حالا زمان همه چیز را عوض کرده..از قدرت من چیزی نمانده جز و قوت ایستادن و نگاه کردن!و من دیگر نمیجنگم..سرم را پایین می اندازم و هر کس آمد سلام کردم و هر کس رفت،رفت..دیگر دست کسی را نمیکشم که نرو..دیگر کوله رو باز نمیکنم که نشون بدم چه چیز هایی دارم.. ما نمیدونیم آدما کی ازمون خسته میشن که دستشون رو ول کنیم و بذاریم برن..هر چی پا بیشتر بکوبیم زمین،از جونمون بیشتر کم میشه و بیشتر مفلوک میشیم..مفلوک میدونی یعنی چی؟یعنی کسی که مورد هجوم فلک و گیهان قرار گرفته باشه!یعنی ما که از وقتی همو گم کردیم فقط زمین خوردیم..اینکه میگن جهان تصور من است چرت و پرت نیست وقتی ما با هم بودیم..تک نفره که جمع نیست..و آدم موجودی است اجتماعی..
آتنانوشت:gettin over you is the hardest thing I've ever had to do..and I don't think I can do it again...