بدون عنوان
من
عشق
از
تو
آموختم
من
عشق
از
تو
آموختم
دیگه بلد نیستم برای کسی جز خودم بنویسم؛پراکنده جمله ها یادم میاد و مینویسم تا شاید برگشتم.آتنای الان دیگه برنمیگرده،تقویمش رو چک نمیکنه،تاریخا یادش میرن حتی تولد دوستاش...یادش میره امروز چه روز از کدوم ماهه...من خودم رو یه جایی جا گذاشتم
_بیا بازی کنیم تو اسم تئاتر بگو من تاریخ میگم همه چی رو برات تعریف میکنم ولی تا سال نود و یک...تا وقتی به خودم قول دادم از لاکم بیام بیرون...این شد که همه چی عوض شد...تاریخ ها،تئاتر نبودن،آدم بودن ...هر آدم دنیای خودش رو پیدا کرد درونم...
_اول پاییز امسال بود که من تونستم سنم رو کم کنم...الان 16 ساله ام...پاک و خالص...چی شد پس؟این کیه که داره فرمون رو از دستم میگیره؟آتنای 16 ساله حرف بلد نبود بزنه ولی پرحرف شدم...صدات توی قلبم عروسیه...الان داره خفه ام میکنه صدات..."من از عشق تو ساختم یه زره با کلاهخود..."بذار سرراست بگم...تو که "یک دقیقه سکوت دادی قبل از خانه به خاطر ندا" تو رقص زمین بازی کردی..چی شد پس؟
_اینکه دیوانه شدم و افسارم گسیخته شد...یادآوری عشق بود...یادآوری اینکه تو کی هستی...من از تو یاد گرفتم از صدات که "اگر یاد بگیریم که به هر چه ممکن است عشق بورزیم.."...من چقدر دور شدم از خودم...از معصومیتم...مثل اسم اون سریاله که میگفت "معصومیت از دست رفته"...و دیدن خانه،دیدن هامون خانه ی کیومرث مرادی من رو عاشق کرد...نگاه تو...مثل تئاتر "فردا"که یه صدا یه جمله همه چیز رو یادم آورد...قلب من که پر بود از عشق...و پر شده از خشم...و من که دیوانه شدم...بیشتر از همیشه...