‏جهان تصور من است.
زندگی ما گوهری قلب است.
اقدام به حفظ زندگی جنایت است.
اکنون به علت هیچ یک از امور واقف نیستم.
تو و پاپ دو نفرید بنابراین یک نفر هستید.
باید ان شوی که هستی.
در نظر دیگران چنین کاری عاقلانه است.

سنات خاطرات

من گریه کردم.
به خاطر عکسایی گرفتم و نباید.
به خاطر عکسی تنها ازش داری و از من نه.
به خاطر همه چیزکه گذشته.
چه خوب که گذشته.
چه طور نگاهشون کردی و آرومی.
مطمئنم هیچ وقت به من نگاه نکردی.
حتی از اینم خوشحالم.

چه قدر طول می کشه تا شکنجه نشم؟

چقدر زمان باید بگذره ؟چقدر مسافرت باید برم تا جای خالیمو تو مسافرتشون بدون من نشونه نگیرم.چقدر باید موفق بشم تا اجرایی که بدون من رفتند رو یادم بره.چقدر تولد باید از سر بگذرونم تا یادم بره منو جا انداختند.چقدر رفاقت کنم تا بی معرفتیشون آزارم نده.چی کار کنم قیافه ی منحوست هیچ جا نباشه.چه طور با این همه اشتباه کنار بیام؟با خودم چطور کنار بیام؟

حالت تهوع مثل بغضه.

بالا آوردن مثل گریه.

همه ی اینا تنهایی راحت تر انجام میشن.گریزی هم از هیچ کدوم نیست.

تو سلول انفرادی زندگی کردن راحت تر از توی یه خونه تنها زندگی کردنه.

توی خونه تنها زندگی کردن خیلی لذت بخشه.آدم به همه ی کارهاش میرسه.اما تنهایی.

من از تنهایی میترسم.آدما از چیزایی میترسن که ناشناخته است یا هنوز سرشون نیومده.اما من هنوز میترسم.حتی وقتی توش دست و پا میزنم.

روزمرگی

اینکه مبدا و مقصد یکی باشه،اونقدر مهم نیست.وقتی از چند تا مسیر بهش بشه رسید هم مهمه.برای همینه از مترو متنفرم.هیچ چیزش تغییر نمیکنه.فقط آدمایی که نمیتونی بهشون نگاه کنی.همون طور که اگه کسی به من نگاه کنه،اذیت میشم. هر روز روتین رو حفظ میکنم و دارم دیوونه میشم.کافیه یه کم از چیزی که تو ذهنم داشتم دور بشه تا گه زده بشه تو همه چیز.مترو تجسمه مرگ تدریجیه.هیچی نیست.سیاهی و آدمایی که بهت تجاوز میکنن و تو سعی میکنی به جایی نگاه کنی که هیچی نیست تا به کسی تجاوز نکنی.

تاکسی خوبه.یه نگاه یه عکسای جلو ی کولر،چیزایی که از آینه آویزون کرده...یا دستاشون...
هر بار میبینم فکر میکنم اگه من بودم،کرم میزدم براشون و از خونه میفرستامشون بیرون.
بعضی چیزا مراقبت میخواد...بعضیا فقط میخوان مراقبت کنن.