روزمرگی
اینکه مبدا و مقصد یکی باشه،اونقدر مهم نیست.وقتی از چند تا مسیر بهش بشه رسید هم مهمه.برای همینه از مترو متنفرم.هیچ چیزش تغییر نمیکنه.فقط آدمایی که نمیتونی بهشون نگاه کنی.همون طور که اگه کسی به من نگاه کنه،اذیت میشم. هر روز روتین رو حفظ میکنم و دارم دیوونه میشم.کافیه یه کم از چیزی که تو ذهنم داشتم دور بشه تا گه زده بشه تو همه چیز.مترو تجسمه مرگ تدریجیه.هیچی نیست.سیاهی و آدمایی که بهت تجاوز میکنن و تو سعی میکنی به جایی نگاه کنی که هیچی نیست تا به کسی تجاوز نکنی.
تاکسی خوبه.یه نگاه یه عکسای جلو ی کولر،چیزایی که از آینه آویزون کرده...یا دستاشون...
هر بار میبینم فکر میکنم اگه من بودم،کرم میزدم براشون و از خونه میفرستامشون بیرون.
بعضی چیزا مراقبت میخواد...بعضیا فقط میخوان مراقبت کنن.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 23:41 توسط آتنا مجلسی
|