بازگشت به توییتر

توفیق اجباری که مدیریت بخش هنری و میدانی تبلیغات باشم هست..با اینکه نه واقعا...ولی مگه غیر از اینه که بتونیم ..چرت دارم میگم...از شدت عصبانیت تو خیابون فحش میدادم امروز...از خیلی چیزا اذیت دارم میشم اما حتی نمیتونم بگمشون..زبان داره بخش ناتوانش رو به من نشون میده..پدربزرگ فوت شد..من خوبم..اما 10 اردیبهشت موهامو کوتاه میکنم!بره با فلان تو ورک شاپ منم برم کنار کسایی که یه کم هستند...قبلی ها خیلی خودشیفته و خودخواهن بازم میگم همه اشون..

میدونم کسی نیست و اینجا خیلی خلت تر از همیشه است..میدونم ...حس نیما آرامی رو دارم وقتی تو وبلاگش نوشت:خداحافظ برای همیشه فقط برای اینکه ببینه کی نگرانش میشه..اصن کسی نگرانش میشه که ببینه زنده است؟

بدون عنوان

شیکو تا هفته ی بعد موهامو کوتاه میکنم..
باور کن سخته..راستش برای کی؟من که با موی کوتاه راحت ترم..جمشید هم موی کوتاه دوست داره..پس بلند کنم دیگه برای کی؟

طیخ نوخ

اول:

_انگار کل جد و آبادت رو از دست دادی و بعدش تو مسیرت به سمت قبرستون توسط 34 مرد تنومند و 3 زامبی و 5 سگ زرد مورد تجاوز قرار گرفتی..عکس پروفایلت رو عوض کن این حال رو داره
+دوستش دارم...اینو اتاق پشت سالنی گرفتم که بچه ها بین دو اجرای طیخ نوخ توش بدون من شادی کردن و من و ندیدن
_با این وضعیت فکر میکنم موقعیتی که گفتم به اندازه ی کافی نتونسته عمق مطلب رو ادا کنه

دوم:

یک روز از خواب پاشدم و فهمیدم..فهمیدم که هیچوقت با تو مطمین نخواهم بود..*
مثل این میمونه که پام توی زندگی یه آدمی گیر کرده..یا وارد زندگی ای شدم که هیچوقت مال من نمیشه!ممکنه نازورف،ایور،ناگژم،رتکد یا هر آدم دیگه ای با هر اسمی واردش بشه چون هیچوقت ان خونه ی من نبوده..چرا به کسی اجازه بدم که ازم مراقبت کنه که همیشه وقتی نزدیک شده گرزش رو بر سرم کوفته و رهام کرده..مهم نیست هر بار با چه توجیهی ولی همه اش بهانه است برای آسیب به من ..دروغی مثل اینکه بذار من مراقبت باشم..معنی اش اینه بذار یک بار دیگه آزارت بدم

سوم:

_آرزو کن
+پدربزرگم یا این وری یا اون وری
فردا پدربزرگ در آی سی یو...
اگه آرزو ها براورده میشن ،آرزو میکنم دردی که بر من راضی شدند رو بر خودشون ببینن همه اشون..میدونم از درد داد میکشن.اون وقت حدس نمیزنن و احساس میکنن..اون وقت میفهمن چی بر سرم اومده که نادیده اش میگیرن..اما من آرزو نمیکنم..عزیزانم به درد من راضی شدند.من؟؟؟؟؟؟رفتم تو مجلس سقط شدنم شرکت کردم..همه ی کسایی که اسمی از من نمیبرند..آضر.نیما.دمحام...داداشی که میدونه درد داره ولی نمک میپاشه...جز هراتس..کسی که اومد و گفت چیزی نیست و میدونستم کاری که بتونه رو انجام میده..وقتی چیزی که مال من بوده منو مثل پوره ی سیب زمینی له و لورده کرده،وای به حال باقی...این کابوس کی تموم میشه؟
میدونستم اگه دیشب نترکیدم امشب میپاشم بیرون...چه طور راضی به  آزار میشن و ادعای انسانیت؟



*500 days of summer
one day i woke up and i knew that i was never sure out with you