آبان و آنچه شد..2

رفتن کار من بود و من رفتنی ترین آدم!

فکر کردم حالا که من میمونم،بقیه که حتما میمونن!نموندن!منو یادشون رفت!منو جا گذاشتن!

من هر پاییز رد میدم!حاصل این رد دادگی و دلتنگی فرق میکنه!

در 19 سالگی و آستانه ی 20 سالگی جهان تصور من است متولد میشه

در 20 سالگی و آستانه ی 21 سالگی از جگر گوشه ام نا امید میشم و از درد بر خود میپیچم و در اوج جوانی فهمیدم بیدار شو از خواب آدم ساده خبری نیست

در 21 سالگی و آستانه ی 22 سالگی زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره با اینکه من دیگه جون ندارم!و رفته اند همه!

 

حالا در 22 سالگی و آستانه ی 23 سالگی نه خرمالو دارم امسال و نه جهان تصور من است...هر آنچه در طول زندگی ام دوست داشتم رو از دست داده ام!حالا یکی از ناکجا آباد اومده که منو برمیگردونه به 3 سال پیش همون موقع که با چهرازی زنده موندم!اما میترسم!نه نمیترسم!من میدونم امسال تنها ترین متولد آبانم که هیچ کس حتی یادش نمیمونه منو و تنها میرم کوچه ی جمشید و جانان من مرا رها کرده اند و رفته اند!چقدر زبان و کلمات فلج شدن!هیچ کدام از این کلمات شدت شکنجه ای رو که دارم متحمل میشم رو نمیتونن بیان کنن!

آبان و آنچه شد

نوبت رسید به آبان...قبل از 92 حسی به پاییز نداشتم!نمیفهمیدم عزاداری چه آدابی داره و نمیدونستم آتنا هم میتونه چیزی براش اون مقدار با ارزش باشه که یه روز بشینه و صاحب عزا باشه!

زمانی که فهم کردم :چهرازی،من منچستر یونایتد را دوست دارم،آکولاد،عنکبوت آبی؛چه جایگاهی دارن،سرو کله ی "جهان تصور من است"پیدا شد!

"جهان تصور.."جوری در من ریشه کرد که پاهامو بهش گره کردم و اونم مثل متاسطاز شد تو جونم!تمام آنچه جز چهرازی و غیره الان برام  اهمیت داره و جونم بهشون بنده،به واسطه ی "جهان.." تونست منو دچار کنه!:f.r.i.e.n.d.s _نامجو_و هر آن چیزی که از من شنیده میشه!همه ی این مجموعه شد #استثنا ...زندگی من در کنار این استثنا فرق کرد و الان که هیچ کدوم از اینها زنده نیستن،من یادم رفته چه طور زندگی میکردم...

 

ادامه در ادامه ی آبان