تو منو ندیدی وقتی وحشی میشم

من به روسریش نگاه میکردم که وسط شلوغی افتاده بود پایین.
من به جوراب سبزش نگاه میکردم.به عطر نارسیس..دلم میخواست وقت داشتم همه ی عطر رو از همه ی هوا جمع کنم.اومدم برم دیدم نمیشه.یه مشت این جوری روی صورتمه.من چی کار بکنم برات؟میدونی چند وقته بغلم نکردی؟
تولدت مبارک.یادمه.
نامه 141 ام:
میدانم آنها مارا در یک اسطبل تنها نمیگذارند
این سرنوشت تمام اسب هایی است که مسابقه را میبازند
این را امروز فهیدم
پس از دویدن هزار متر در هشتاد ثانیه
قول میدهم تا فردا دو پای دیگر درآورم
حتی اگر باران افقی ببارد و ما عمودی بدویم..

بغلم کن.

تابستون کش میاد ولی کسی رو که نیست نمیشه ترک کرد.

اصلا نمیدونم چرا میخوابم چرا بیدار میشم.
چون اینا همه اش عین هم ه.
همه اش تب دارم.قلبم تند میزنه.همه اش میلرزم.تو همه اش خوب نیستم
تو مگه منو دوست نداری.تو دیگه عاشقم نیستی.ولی من فکر میکنم تو عاشق منی.هنوز منتظری من بهت بگم آره.
چرا کمکم نمیکنی؟
داری ازم مراقبت میکنی.ولی این مراقبت نیست.اصلا چی مونده که ازش مراقبت کنی؟
یه چیزی باید باشه که آدم بی خیالش بشه..بی خیال "هیچی" نمیشه شد.

 

گرده افشانی میکرد

نامه ی نمیدانم چندم:
میدونم اینجا رو نمیخونی.میدونم نمیدونی گفتم خدا نگهدار یعنی چی.نمیدونم میدونی شاید این آخرین باره.
من شبیه هیچکس نیستم.متاسفم که نفس میکشم.شما پری رو ندیدین وقتی وحشی میشه..من بگذرم روانی میشم..صبر کردم دور بشی..صبر کردم نبینی که دارم میترکم..بلا سرم اومده..من تو گوشم شلوار جین پخش میشد..عطر زنونه ...من به روسری زنه نگاه میکردم ..دارم چرت میگم و هیچ کدوم جدی ام نمیگیرین..ولی من تخم گذاشتم..هیچ کدومتون و یه روز کاری میکنم که هر وقت یه پرنده رو دیدین از ترس به خودتون بلرزین

اگه هنوز بود حتما این شکلی میبود ولی دیگه ندارم.تموم شد

یکی بود یکی نبود

یه شب بود،یه شب نبود

 

به وقت زاییدن همه ی مادر ها
به وقت سقط شدن همه ی بچه ها
به وقت بازی "اگه میوه باشه چی؟"
به وقت بگو بگو ها
به وقت هیچ وقت عوض نمیکنم ها
به وقت "بیدارن همه " ها
به وقت برای تو در اینجا نوشته ام.
به وقت ترس های الکی
نگرانی های الکی
الکی
الکی
الکی 
الکی

نکنه یه دردی  باشه،من ندونم.نکنه من ندوم.نکنه یه چیزایی هست من ندونم.نکنه من نیستم.نکنه..ما..نکنه..ما..نکنه..ما..نکنه..ری..نکنه..ما......من هیچ وقت نبودم..ری........

ترس این فهمکه این دم گذراست..گذرا بود..بود..گذار..گُ_.ما_زو_گُ_خی_را_سیم_ما_ری......گذارا...بود...همه چی.همه رفتن و من موندم..

هر چی از یه کوه...ما...با...زو...لا...خی...تر...سم...بری...موقع پایین اومدن،بیشتر دهنت سرویس میشه.

"چرا علاف کردی منو؟
چرا حرف نمیزنی؟
مامانت رو بردی دکتر؟"
دلم ریخت_هزار تیکه شد
آروم باش..آروم تر..آروووووم..آروم آروم
من که نمیتونم ببینم میترکه،چرا شکنجه اش میکنم؟
فقط زار نزن..آروم..ما..آروم..ری.
بیا با هم بخونیم:تو ماه ای؟ یا ماهی ای؟
آغوش من بر باد نشد؛آغوش من همینجاست..فقط تِرِکمون نزن کع دلم هزار تیکه شد.

و

لعنت به وقت این پخش میکنی عطرت
که این عطر روی من،ذره ای بوی تو رو نمیده..تا یک شب هم شده،تقلا نکنم برای خوابیدن و خواب دیدن و مردن.
جمشید..خرمالو..بهانه های الکی.اَل..ما..ری..کی..کی ان اینا؟من اینجا چی کار میکنم؟چی میگن اینا؟عشق رو وارئنه میخونن.

من نمیگم

من نمیگم

این بهونه است...ما..من نمیگم..زو..من نمیگم..خیسم

من عوض نمیکنم..ما..من عوض نمیکنم..ری.

اولین چیزی که به ذهنم میرسه با "یه روز صبح از خواب پاشدم".."حالا.." یا هر چیزی شروع میشه که باهاش مونولوگ گفتم یا مونولوگ شنیدم!یه روز صبح از خواب بیدار نمیشم..اگه واقعا اون کانال درست باشه در سی و هشت سالگی خواهد بود علت مرگ:در خواب..پس یه روز صبح از خواب بیدار نمیشم.به صورتم نگاه نمیکنم تو آینه.دنبال تامین کافئین برای تحمل این زندگی نمیگردم و از خونه بیرون نمیرم.به کسی لبخند نمیزنم .به خاطر اشتباه در شناخت آدم ها از دست خودم و اونا عصبانی نمیشم.به نیما و فاطیما تکست نمیدم البته که اونا اولین کسانی هستن که متوجه میشن نیستم.راستش اینه که من نمیخوام آدمای زیادی دوستم داشته باشن ولی نیاز دارم که یه عده ی کمی زیاد دوستم داشته باشن.

یه روز صبح از خواب بیدار نمیشم.اینستاگرام رو چک نمیکنم و استوری تدین رو نمیبینم و فکر نمیکنم که من بچه ی سر راهی زارعی بودم و تدین بچه ی خونیشه یا دنبال تعابیر دیگه نمیگردم که به دوستام بگم چه حسی به اون آدما دارم.و نوتیف توییت های جمشید خان رو نمیبینم.تلگرام رو چک نمیکنم که متوجه م چند نفر اصلا به یادم نیستن و تعدادشون 99 درصد کانتکت هامه.

یه روز صبج از خواب پا نمیشم.دفترچه هام رو چک نمیکنم که باید چه کسانی رو ببینم یا امروز دنبال کدوم قفلی منه:بهشت زهرا؟رژ قرمز؟گوشواره؟برنج؟ماژیک؟خودکار آبی؟دفترچه ی اتود؟نه و سه چهارم؟

یه روز صبج از خواب پا نمیشم.تلاش نمیکنم به آدم هایی که دلم براشون تنگ میشه ثابت کنم که من آدم احساساتی ای نیستم؛من اونقدر دلتنگی رو بلدم که اونایی که دلم براشون تنگ میشه فکر نمیکنن با بقیه چه جوری ام .اون روز دیگه آدمی مهم نخواهد بود.اون روز به این فکر نمیکنم چه چیزاهایی به دست آوردم چند تاشو از دست دادم و چند تاش رو ازم گرفتن.اون روز دیگه کولر مهم نخواهد بود یا اینکه کی خاموش میشه..کی پاییز میاد.یا جگر گوشه هام رو کی ول کردم یا شاید اونا ولم کردن..یا چی شد که آتنا دیگه آتنا نشد..یا چی شد که اسمش یهو شد تارا..یا کی اولین بار جای منو تو خیط خون پر کرد و نتونست جلوی از هم پاشیدنش رو بگیره.دیگه مهم نخواهد بود که هرزه صفتی برای مونثه یا میتونم برای مذکر ازش استفاده کنم.مهم نیست بلیت یک باره ی درگیری زندگیم رو کجا تلف کردم یا اینکه چه قدر ارزشش رو نداشت..مهم نیست چه قدر آدم ها میتونن خودخواه و منفعت طلب باشن.

یه روز صبح از خواب بیدار نمیشم.در حالی که تسبیح قرمزم رو دارم فشار نمیدم به تمام سلول های مغزم نمیگم :چیزی نیست درست میشه!صبر کن..زور نگو..

اون روز میرسه و من امید دارم.امید دارم دو نفر حتما میان و پیشونیم رو میبوسن و میگن بودنت فرق داشت با نبودنت.و اون روز رو من نخواه دید