بچه تر که بودم، بیست های اردیبهشت میرفتم شیرینی فروشی بی بی چیزکیک میخریدم و به خانواده شیرینی میدادم؛ چون تولدش بود

بچه تر که بودم منظورم وقتیه که شونزده ساله بودم تا هجده...چون بعدش تصمیم گرفتم خانواده ی خودم رو درست کنم و قول دادم برای تم تکشون تولد بگیرم.

"سلف لِس" کاری بود که براش میکردم...الکی افتخار میکردم بهش وقتی اسمش توی هشت صد و هشتاد و هشت نفر سال هشتاد و هشت بود...ذوق میکردم سر اجرای بیست و هفت تیر، یک دقیقه سکوت کرد به احترام کشته شده ها ...ولی ریخت... همه چیز با هم ریخت 

من این تاریخ رو به خاطر اون یادمه ولی مگه میشه یادم بره "جهان تصور من است" روز بعد از بیست اردیبهشت اجرا شد... من یه چیزی رو برای خودم درست کردم و اختیارش ازم گرفته شد و من عین یه آشغال دور انداخته شدم...بماند که امانت نگه نتونستن داشته باشن و همه چیز نابود شد ...حالا نمیدونم هر کدوم از تیکه های قلبم کجان...گرچه دیگه قلب من نیستن...یقینا از اول نبودن...صرفا راضی ام تا جون داشتم نگهش داشتم...

کلی سال گذشت ...بازم کارم رو دزیدن...طراحی هام رو وجایزه بردن و بازم صدام درنیومد ولی دزدا الان با تنها کسی که واقعا من رو دید دارن اجرا میکنن و من موندم بیرون گود 

بله

زندگی واقعا منصف نیست و نبوده و من اولین قربانیش نیستم
فقط من دیگه نا برای تلاش ندارم
نون و پنیر ارزونیتون؟ نه ارزون نبود
روح و انرژی و سلامتی من ارزون نبود 
یه جا باید ثبت بشه که من نمیگذرم